آه... .

 

در فلسفه وفا چنين آمده است: دل وقف شكستن است ، بيهوده مرنج...


من نگاهم به تو و تو نگاهت به زمين
باتوام چرا به من نگاه نميکني؟
او من را نه تنها نديد بلکه حس هم نکرد
ناگهان چشمانش مرا ديد
نگاهم کرد ،آره .من را ديد...!
سرش را به حالت دوراني چرخاند
او وانمود کرد که مرا نديده!
او از کنار من رد شد و رفت
پشت سرش را نگاه کردم
حس تنفر،درد،رنج،بغض
نميدانم همه ي اينها باهم بود
وتنها آهي کشيدم...!
شايد اين آه تا آخر عمر همراهش باشد...!

دلم خيلي گرفته ...اينجا نميتوان به کسي نزديک شد! آدمها از دور دوست داشتني ترند ...

 

بنویس...

نگو گذشته از ما ،نگو ازم گذشتی نگو دلت گرفته


از این که پام نشستی تقدیرم اینکه پیش من نمونی


نگو بازم  می تونی تو بی من بمونی


 تقدیرم اینکه بمونم تو قفس هیشه بمونی یه تنها یه بی کس


بنویس واسه من دلت از چی شکست ،واسه چی تو چشات رنگ غصه نشست


بنویس واسه من دلت از چی برید ،بگو رو چشات نقش گریه کشید


بنویس بنویس واسه من بنویس که دلت تنگ شده طاقت گریه نیست ...

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد